ای روزه دار، افطار محتاج یک دعایم

ای روزه دار، افطار محتاج یک دعایم

آقای آبرودار، محتاج یک دعایم

با نامه ی سیاهم قلب تو را شکستم

آلوده و گنه کار، محتاج یک دعایم

خیلی دلم گرفته، از تو خبر ندارم

با این وجود دلدار، محتاج یک دعایم

تا خواستم بیفتم، دست مرا گرفتی

این دفعه هم چو هر بار، محتاج یک دعایم

یابن الحسن کجایی ، من آمدم گدایی

شرمنده ام کجاها، دیدی گناه کردم

خیلی شدم گرفتار، محتاج یک دعایم

نگذاشتی بریزد یک لحظه آبرویم

هستم به تو بدهکار، محتاج یک دعایم

ای کاش یک سحر هم راهت بیفتد اینجا

در انتظار دیدار، محتاج یک دعایم

خیمه نشین صحرا، آرام جان زهرا

هر جای هستی ای یار، محتاج یک دعایم

وقت اذان مغرب دلتنگ کربلایم

ای روزه دار افطار، محتاج یک دعایم.... . . (( تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج )اگه حال داشتین 8 تا صلوات ))

گم شدم در خود

گم شدم در خـود چنان کز خویش ناپیدا شدم

شـبـنــمـی بـودم زدریـا غرقـه در دریـا شدم

سایه ای بودم ز اول بر زمـین افـتاده خـوار

راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

زآمـدن بـس بی نشان وزشدن بی خبر

گـویـا یک دم برآمـد کامـدم مـن یا شدم

نه ،مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای

در فــروغ شــمـع روی دوســت نـا پـروا شدم

در ره عشق قدم در نــه،اگــر بــا دانــشـی

لاجــرم درعشــق هم نادان وهم دانا شدم

چون همـه تن می بایست بود وکــور گـشــت

ایـن عجـایب بین کـه چـون بیـنای نـابـیـناشدم

خــاک بــرفـرقـم اگـــر یــک ذره دارم آگــــهـی

تا کجـاست آنجاکه من سرگشته دل آنجا شدم 

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان

مـن ز تاُثـیـر دل او بــیــدل وشــیدا شدم

شوق وصال

شوق وصال

چه خوش است سر نهادن به قدوم پاک مهدی

چه خوش است شور و مستی ز شراب تاک مهدی

چه خوش است جان سپردن کف خاک پای مهدی

چه خوش است وقت مردن که شوم فدای مهدی

چه خوش است حال مستی ز خِم شراب مهدی

چه خوش است دل سپردن به می خراب مهدی

چه خوش است شوق گریه ز مه جمال مهدی

چه خوش است قد خمیدن همه از جلال مهدی

چه خوش است آرمیدن به سرای راز مهدی

چه خوش است اقتدایی به گهر نماز مهدی

چه خوش است بر تو شیدا نظری ز سوی مهدی

چه خوش است عالمی را خبری ز کوی مهدی

 

 

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

دیالکتیک تنهایی

دیالکتیک تنهایی

 

توتِ تابستان ِ تو، طعم گسِ ِ پاییزِ ِ من ….

کی به پایان می رسد ناز تو و پرهیز من؟

گوشه ای از اصفهان، زاینده رودِ گریه ام

نیست شورِ شمس، در حیرانیِ تبریز من

مثلِ کفشی تنگ، یا پیراهنی کوچک شده ست

بی تو این دل، این دلِ از جست و جو لبریزِ من

ای لبانت لانه ی مرغانِ تردید و سکوت !

چیست جز این واژه هایِ ساده، دستاویز من؟

رسمِ عشقِ روزگارِ ماست، این که بگذری

زیرِ چترِ دیگری، در بارشِ یکریز من …..

 

دکتر سید عبدالحمید ضیایی

زادروز

 

آغاز را تجربه کن

اگر چه تا پایان راهی نیست

 

پرواز را تجربه کن

با بالهای بسته در زنجیر

 

لبخندت را اگر دزدیده اند

تبسم باقیست

 

دلتنگی

دلتنگی 

شعری که نوشته شده ست به نام دلتنگی

با خود می کشدم آرام به کام دلتنگی


چه شده ست مرا که اینسان به یکباره

همچون آهویی افتاده ام به دام دلتنگی؟

 

به سمند سرکش و مغرور من- به دلم-

چه رفته ست کین چنین گشته رام دلتنگی؟


حس غریبیست،

......................... آری، هوای گریه دارم باز

افسوس!

........................ که اشکم شده حرام دلتنگی


گقتم: "می برد تشنگی ام را" ، ولی افزود

شرابی که نوشیده ام من ز جام دلتنگی


شاعر! اوج نمیگیرد، این چنین غزل، هرگز

غیر از این چه توهمی ست ز اوهام دلتنگی



دلم گرفته

دلم گرفته

دلم از درد بی دردی گرفته

دلم از هر چه دلسردی گرفته

از این رگبار سرد بی ترهم

از این بی داد و تنهایی گرفته

دلم از دوریه یار وفادارم

دلم از مرگ رویایی گرفته

از این محبس از این زندان

از این حبس و از این میدان گرفته

دلم از تو دلم از من و از ما

دلم از این همه غوغا گرفته

بیا تا با تو از شب من بمیرم

دلم از روز بی پایان گرفته

 

لحظه های کاغذی

لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری
(قیصر امین پور)

زیبایی

زندگی راز وجودش همه زیبایی بود

عشق معنای نگاهش همه زیبایی بود

نکته ها از گدر عمر جز این درس نداد

عمر تکرار کلامش همه زیبایی بود

دشمنی گر که کند دوست به حال دل ما

از سر بخل و حسد بر همه زیبایی بود

گم شدن در همه ثانیه ها از غم تو

این همه جور به چشمم همه زیبایی بود

یار از چهره اگر بر فکند پرده بروم

آنچه از پرده برون شد همه زیبایی بود

شوق شیدایی طاهاست که از عشق تو گفت

ورنه آن ذات وجودت همه زیبایی بود

 

to: the lost part of our soul

غمت

از شادمانی های خُردِ ما

                         فراتر بود

سکوتت 

قصه های لوس ما را

                   یک یک

                     از بَر بود

 

نگاه خیره ات بر دوردستِ ناکجا ویران

تو گویی ناسزایی ....

                    یا نه !

                     اندوهی معطر بود

 

بسا که

گم شدی در خنده های فوج تنهایان


ولی پلک تماشایت

         همیشه خسته و تر  بود

 

 

برای کسب روزی

        روزهای عمرمان گم شد ...

 

                                                                      دکتر عبدالحمید ضیایی

زندگی

زندگی

میگویند: در پس هر آرزویی، فراموشی است

و انتهای هر ناله ای خاموشی

و من مانده ام!

کدامین است زندگی ام؟

خاموشی

یا

فراموشی

و من درمانده ام

از تکرار...

از تکرار آرزوهایی که چه ساده می میرند

و ناله هایی که بر دل می مانند...

آری؛

این است زندگی من!..

 

گریه کن

گریه کن

 

گریه کن ای خسته از جان، گریه کن

خنده بر غم نیست درمان، گریه کن

اشک هایت بوی باران می دهد

چهره ات بوی گلستان می دهد

گونه هایت مرکب شبنم شده

گریه کن، آب گلستان کم شده

گریه کن تا دیده ات روشن شود

درد قلب بی قرارت، کم شود

گریه کن، بر شانه های من ببار

دوست می دارم تو را ای یادگار

گریه کن تا من ببینم اشک چیست

چشم عشق از اشک هرگز خشک نیست

خاک دل زین آب رحمت، سیر کن

گریه کن، با آب دل تطهیر کن

 

تا...

تا...

در هجر تو محجورم، با عشق تو مفتونم

                                     تا این دل پر خونم، در دام جفا بینم

هشیارم و گه مستم، با یاد تو سرمستم

                                    تا در دل تو هستم، در حکم وفا بینم

سودای ترا دارم، با ساز تو دمسازم

                                    تا بر سر این کارم، درمان و رها بینم

هر دم ز تو می سازم، با نقش تو سامانم

                                    تا با منی ای جانم، در کام روا بینم

در تاب و تبم هرجا، با حسرت تو تنها

                                    تا وصل تو نا پیدا، در جام قضا بینم

 

رفتن و نرسیدن

رفتن و نرسیدن

رفتن و رفتن و رفتن
دل به تنهایی سپردن
رفتن اما
نرسیدن
تشنه مردن
رفتن و رفتن و رفتن
حرفیه که نا تمومه
بغض
یک
گریه ی تلخه
که یه عمره
تو گلومه
واسه من سفر همیشه
یه کبوتر سفیده
که رو سینه ی سفیدش
قطره قطره خون چکیده
گفتنی ها رو باید گفت
میگم این حرفو با فریاد
مثل ابرای مهاجر
نمیشم همسفر باد
به سفر من دیگه تن در نمیدم
گریه از درد سفر من نمی دم
گم شدم
مثل یه سایه
میون غبار کینه
لب بسته
پای خسته
قصه سفر همینه
رفتن و نرسیدن

 

 

من شکستم

من شکستم

اشک را در چشم خود همواره پنهان کرده ام
بغض را مهر گلو گیر گریبان کرده ام

قامتم را جامه ی سرد سکوت اندازه کرد
سینه را از هرچه فریاد ست عریان کرده ام

آشنا با لحظه های غربت و خاموشی ام
خلوتم را لا جرم شام غریبان کرده ام

تک درختم ! تک درختی کنج این صحرای دور
در تمام فصل هایم برگ ریزان کرده ام

شاخه های خسته ام را جمله لرزان دیده ام
برگ و بارم را چرا مهمان طوفان کرده ام؟

من  ، من شکستم، من شکستم، من شکستم تا کنون
این حقیقت را ز چشم غیر کتمان کرده ام

 

بهار مبارک

بهار مبارک

سالهایی دست به دست هم

روی پرچین خیال در انتظار بهار

رویا می ساختیم

چه عبث

زندگی تلخ تر از آن بود که می پنداشتیم

درد من

درد ندیده شدنم بود

که می پنداشتم

زندگی زیباست

تو کنارم نیستی

با خیالت بهار میسازم

 

خيال انگيز

خيال انگيز

خيال انگيز و جان پرور، چو بوي گل سراپايي

نداري غير از آن عيبي، که مي­داني که زيبايي
 
من از دلبستگي هاي تو با آيينه دانستم

که بر ديدار طاقت سوز خود، عاشق تر از مايي
 
به شمع و ماه حاجت نيست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس افروزي، تو ماه مجلس آرايي
 
منم ابر و تويي گلبن، که مي­خندي چو مي­گريم

تويي مهر و منم اختر، که مي­ميرم چو مي­آيي
 
مه روشن، ميان اختران پنهان نمي­ماند

ميان شاخه هاي گل مشو پنهان،که پيدايي
 
کسي از داغ و درد من، نپرسد تا نپرسي تو

دلي بر حال زار من، نبخشد تا نبخشايي
 
مرا گفتي، که از پير خرد پرسم علاج خود

خرد، منع من از عشق تو فرمايد، چه فرمايي؟
 
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشايد

مگر اي اشک غم امشب، تو از دل عقده بگشايي
 
رهي، تا وارهي از رنج هستي، ترک هستي کن

که با اين ناتواني ها، به ترک جان توانايي

شعرزیبایی از رهی معیری به ذهنم رسید نوشتم تاشماهم لذت ببرید


 

نگفته بودم

نگفته بودم


نگفته بودم از دلم كه آب مي شود

هميشه لحظه هاي عشق خراب مي شود

به پشت سر نگاه مي كنم هزار بار

تمام هستيم حباب مي شود

به دل نويد عشق تازه مي دهم

عشقهاي تازه هم سراب مي شود

من و شب و فرار و مستي و غرور

شبم به احترام تو شراب مي شود

دو چشم من نخفته تا سحر ز خشم شب

سحر بهانه اش دو لحظه خواب مي شود

دلم به برف قاصدك خوش است و دست باد

و برف چه ساده آب مي شود

بس است سفر حديث تازه اي بگو

به قاصدك بگو دلم كباب مي شود 



بي تو

بي تو


نه بوي خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكينم

چرا صدايم كردي؟

چرا؟

سراسيمه و مشتاق

اين همه سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي

نشان به آن نشان

كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت

و عصر

عصر واليوم بود و فلسفه!!!!!!


و من قلبم خسته است

هيچ وقت شعار نداده ام، که به زور بايد لبخند زد!
بعضي وقت ها بايد تا نهايت آرامش گريست، آن گاه است که تبسمي ميهمان لبانت مي شود که زيبا تر از رنگين کمان بعد از باران است

و من قلبم خسته است

گاهي سخته گفتن آنچه درون ماست

گاهي سخته قبول آنکه عاشق شدي

خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست

اگر باز هم …. اگر باز هم او ….

قلبم خسته است

خسته تازه التيام يافته

روزي ميرسد که ديگر وصله اي به آن نتوان کرد

آن وقت چه کنم خدايا

حرفهايت هنوزم دلم را مي لرزاند

اکنون ديگر مي توانم بگويم که قلبم نزد توست

آن دورها …اما چه نزديک

من ديگر چه دارم که بمانم؟!

همه چي در دست توست….

براي کسي که ميدونه چقدر دوستش دارم


 

مرگ

در دولت عشق هم ستمها کردند

هر گوشه طناب دار بر پا کردند

با خون دلم لایحه ی مرگ مرا

امروز به جرم عشق امضا کردند

 

فریاد شدم زمانه خاموشم کرد

خورشید شدم ابر سیه پوشم کرد

دیگر تنها چاره ی من ناچاریست

آنگاه که مرگ هم فراموشم کرد

 

با خنده خبر گر زدل شاد دهی

ترسم که بهانه دست صیاد دهی

ای غنچه مبادا که دهن بگشایی

ترسم سر خویش را تو بر باد دهی

 

خداحافظ دوستان من

 

خداحافظ دوستان من

خداحافظ دوستان من

خداحافظ مهربانان

قطره هایی که روی گونه هایم می لغزند اشک نیست

دیشب

خاطرات با شما بودن را در کوچه قدم میزدم

باران بارید

من رو به آسمان کردم

باران در چشمانم بارید

این قطره ها را چشمانم برای شما از باران امانت گرفت

تا امروز با تمام تنهایی ام به شما هدیه کنم

این قطره ها سهم شما از باران دیشب است

اگر گونه هایم سرخ شده اند

اگر می لرزم

به خاطر سوز سرمای غربتی است که در چشمان شما دیده ام

من گریه نمی کنم

خداحافظ دوستان من

خداحافظ مهربانان

 

به گمانم همه ی ما آدمها یه زمانی رو لازم داریم دور از هیاهو و بحث تنها با خودمون سر کنیم، پس برای مدتی از حضور شما دوستان عزیز مرخص میشوم

بدرود




بنام تو اي شور هستي

 
بنام تو اي شور هستي



يارب اين غم كه نهادي به دلم سوزان است
طاقت من نه به اين حد زغم هجران است

همه شب تا به سحر مويه و زاري كردم
همه وقت و همه جا چشم و دلم گريان است

درد عشق از طرف دوست مقرر شده است
دل در اين باديهء عشق بسي حيران است

ماهمه در پي مقصود به جمع آمده ايم
لاجرم مقصد ما شيوهء درويشان است

ره عشق را به درستي و سلامت رفتن
تو مپندار كه طريق كردن آن آسان است

بي جهت نيست به شقايق نام عاشق دادند
آنچه او در طلب عشق فنا كرد جان است

غم دل, سوز درون , نازكي طبع لطيف
علت اين همه اشك , عاشقي مژگان است

شعر هایی که مرا می برد به عالم خیال...

شعر هایی که مرا می برد به عالم خیال...


بی حد لذت می برم از شعر های بسیار وزین و پر محتوای جناب آقای دکتر سید عبدالحمید ضیایی

پس دو غزل بسیار زیبا از شعرهای استاد عزیزم را در این پست قرار میدهم

 

 ناز و راز

چه رقص گريه آوازي ست ، امشب باد و باران را !

مگر بر باد دادي باز  گيسوي پريشان را ؟

 

چرا بلقيس عاشق ! كولي اندوهگين شب !

نمي رقصي نمي خواني غزل هاي سليمان را ؟

 

به گيسويت قسم ! ايمان اگر ايمان من باشد

بيامرزد خدا ، هفتاد پشت بت پرستان را  !

 

مرا از اين طلسم كهنه ، مي دانم ، گريزي نيست

فريبي تازه كو اين زخمي سر در گريبان را ؟

 

بگو اين چندمين برف است بينِ بوسه هاي ما ؟

مرا آتش بزن ، بشكن سكوتِ اين زمستان را

 

نه ذوقِ گريه اي مانده ست و نه شوق تماشايي

كجا پنهان كنم اين آتش پيچيده دامان را ؟ ....

 

دريغا جرات ديوانگي در روح ما مرده ست

- به جاي ما -  خدايا خلق كن يك شيخ صنعان را


ای کاش

 

بگذار فراهم کنم از جان ، کلماتی

حالا که ز سمت تو نیامد نفحاتی

 

دلتنگم و خود را زده ام باز به مردن

دلتنگم و ... مانده ست مگر راه نجاتی؟

 

شد بی تو  زمین گیر و هوایی دلم ای عشق !

بر ذمه ی من مانده هنوز از تو زکاتی؟

 

نه رومی ام و در دل من حسرت شمس است

نه حافظ ام و دلشده ی شاخ نباتی

 

ای عشق که از عطر تو گیج اند زبان ها

ای آن که فراتر ز جهان ها و جهاتی !

 

من آب حیات از تو نمی خواهم هرگز

ای کاش مرا دفن  کنی در ظلماتی …

باران

چه هياهوي سبزي مي وزد

از شاخه هاي درخت

 همنفس با پرنده هايي كه ديگر

پرنده نيستند

                 و شكوفه ها

                                 صداي ريشه هاست

                                                          كه از پشت تبسم خاك مي رويد

اي كاش مي دانستي

                            بهار وقتي زيباست

                                                     كه بارانش

                                                                   از دست هاي تو ببارد

گرگ و میش

امشب دوباره غرق صدا میشود دلم

از ساحل سکوت، جدا میشود دلم

خواب از سرم پریده و در آرزوی ماه

با چشم خیس، سر به هوا میشود دلم

حس میکنم که در سفری دور و ناشناس

چیزی شبیه قطب نما میشود دلم

با اولین تلنگر باران، بدون چتر

در کوچه های شهر، رها میشود دلم

وقتی نسیم باغ سپیدارها وزید

آهسته مثل پنجره وا میشود دلم

افسوس با تهاجم بی رحم آفتاب

در گرگ و میش صبح، فدا میشود دلم

یک بهانه میجویم

"اینکه از تو می خواهم با تو گام بر دارم"

                                                    یک بهانه میجویم، حرف تازه ای دارم

فکر میکنم با تو می توان شکوفا شد

                                                     با تو اوج می گیرد بالهای پندارم

می توانم از خورشید، بگذرم به آسانی

                                                   می توانم از شبها ماه را به دست آرم

ای ترنم جاری، عطر خوب بیداری

                                                    از تو مایه می گیرد خوابهای بیدارم!

من دلی چنین دارم مثل آسمان آبی

                                                   مدعی چه خواهد گفت در مقام انکار

از نشاط سرشارم دور شهر میگردم

                                                   هر کجا دلی باشد، بذر مهر میکارم

تجسم

یقین دارم، تو هم من را تجسم می کنی گاهی 

به خلوت با خیال من تکلم می کنی گاهی

هر آن لحظه که پیدا می شوی از دور، مثل من

به ناگه دست و پای خویش را گم می کنی گاهی

چنان دریای نا آرام و توفانی، تو روحم را

اسیر موجهای پر تلاطم میکنی گاهی

دلم پر می شود از اشتیاق و خواهشی شیرین

در آن لحظه که نامم را ترنم می کنی گاهی

همه شعر و غزلهای پر احساس مرا با شوق

تو می خوانی و زیر لب تبسم می کنی گاهی

تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق

یقین دارم، تو هم من را تجسم می کنی گاهی  

خیال ماندن

گلوی شعرم از احساس گریه سنگین است

غروب خاطره هایت چقدر غمگین است

توان گریه ندارم، سکوت این مرداب

شبیه گوش زمانه همیشه سنگین است

مجال صحبت با تو نبود از آن رو

نگاه شیشه ی شعرم غبارآگین است

چه تلخ می گذرد روزها، اگر چه هنوز

خیال ماندن در انتظار شیرین است

نیامدی و جنون پنجه زد به سینه ی من

همیشه حال و هوای غریبه ها این است

امشب

امشب به آسمان پر از ماه، راهی ام

                                          بگذار بگذرم ز تمام سیاهی ام

 ای مرگ! ای دریچه ی زیبای روبرو

                                          آغوش باز کن تو بر این بی پناهی ام

نگذار تا دوباره بگیرد نفس از این

                                         مردابهای راکد مسموم، ماهی ام

این روزها که از گذر لحظه ها و چرخ

                                         افزوده می شود غم تو بر سیاهی ام

دست مرا گرفته رفیق، گناه من

                                         تا باز بعد از این چه کند با تباهی ام 

يا اباصالح المهدي(عج)

از ازل تا به ابد ديده ي رحمت باز است

                                              پس به ما هم ز ترحّم نگهي بايد كرد

گر طربخانه ي جاويد وفا مي خواهي

                                              بر در ميكده ات خانگهي بايد كرد

در دل مظهر حق حجت قائم ، مهدي

                                              از ره طاعت و اخلاص رهي بايد كرد

                                     اللّهم عجل لوليك الفرج

 

ولادت با سعادت حضرت مهدي (عج) را خدمت شما دوستان عزيز تبريك عرض مي كنم

ابري

دلم گرفته از اين روزهاي تكراري

اسير بغضم و اشكم نمي شود جاري

سياه كرده اي و ابري آسمانم را

ولي به روي تن خسته ام نمي باري

نمي شناسي ام اما هميشه در شعرم

ميان حلقه اي از واژه ها گرفتاري

قرار نيست كه خواب تو را ببينم من

در اين حصار پر التهاب بيداري

صداي پاي غزل باز هم بهانه ي تو

محال ممكن من٬ دست بر نمي داري؟

گذشته كار من از اين همه خيال محال

گذشته كارم از اين حرف هاي تكراري

تبار درد

بي تو اسير پنجه ي شاهين دردم

يك روز هم بي غصه حتي شب نكردم

چون كولي سرگشته و خانه به دوشم

چون گردباد آواره و صحرا نوردم

گرمي ندارد دست هاي زندگاني

يعني اسير پنجه ي پاييز سردم

ديگر برايم آه٬ امكان رفو نيست

بس پاره هاي قلب خود را وصله كرده ام

رفته ست سر سبزي باغ از خاطر من

من پاي تا سر٬ پاي تا سر زرد زردم

آه٬ اين منم دلخسته اي افتاده از پا

افتان و خيزانم٬ تل خاشاك و گردم

بي تو پر است از ابر دلتنگي نگاهم

آري من از ايل و تبار اهل دردم

تقويم ايامم همه با غم رقم خورد

انگار از چشمان شادي نيز طردم

آشوب گيسوان تو...

بايد هزار صخره بگريد به حال من

با اين پلنگ پير چه كردي غزال من

حالا كه شانه هاي تو را گريه مي كنم

خود را كنار مي كشي از دست و بال من

آشوب گيسوان تو در باد ديدني است

هستند اگر چه باعث رنج و ملال من

اعصاب شعرهاي مرا خرد مي كني

وقتي نمي رسد به تو حتي خيال من

باراني تمام غزل هاي من از شما

آن چشم هاي ساده و معصوم مال من

"مي جويمت چنانكه لب تشنه آب را"

هرگز مباد كم شود از شور و حال من

تا موليان چشم تو راهي نمانده است

امروز خوب آمده شيراز فال من

غروب

باز دو پلك بسته و مه اتاق چشم تو

شب خسوف آسمان به اشتياق چشم تو

هلاك گشتم از عطش٬ فرات عاشقي كجاست؟

بگو چقدر مانده تا تب عراق چشم تو

نبسته نقش در دلت٬ ولي نه از سر غرور

كه كس نبوده در خور شور مذاق چشم تو

اگر نبود خوي سر به زيري تو٬ ماه من

كشيده مي شد آسمان به باتلاق چشم تو

چه مرگ شاعرانه اي٬ به مسلخم كشيده اند

غم غروب و بي كسي به اتفاق چشم تو

چشم ها

از چشم های زلال زده ی من چه خوانده ای

                                                           مثل گذشته عاشق قلبم نمانده ای

اهل کدام شهری و بید کدام باغ؟

                                                         یک آسمان پرنده به چشمه کشانده ای

هر شب می آوری کلمات مرا به رقص

                                                        ای شعر! خط به خط دل من را تکانده ای

شب را میان شیشه در بسته ریختی

                                                         خواب هزار سالگی ام را پرانده ای

برگرد باز هم به همان چشم های من

                                                         آنجا که رازهای مرا فاش خوانده ای

 

لبریز از انتظار

در سر من هوای پرواز است

                                         بالهایم چقدر بیمارند

خسته ام خسته از حضور قفس

                                         چشمها تا سپیده بیدارند

سالها در سکوت سر کردم

                                        آتش عشق توست در جانم

باز در آرزوی رویش تو

                                       خوب من!شعر تازه می خوانم

از هجوم غمت کجا بروم؟

                                       من که از دوریت پریشانم

پس مرا در پناه خویش بگیر

                                       ضامن آهوی دل و جانم

تا بیاید بهار دیدن تو

                                      پای هر شاخه آب می ریزم

می سرایم حدیث پنجره را

                                      من که از انتظار لبریزم

ای حضورت تجلی باران

                                      معنی رازهای آیینه ها

کاش می شد سری به ما بزنی

                                     صبح یک روز خوب آدینه

مادر

با کلید چشمت قفل شب وا میشود

                                                   آفتاب از روزن چشم تو پیدا میشود

صبح با دلشوره های کودکی سر میرسد

                                                   چشمهایت یک دریچه رو به فردا میشود

از سر انگشتان تو گلواژه ها قد میکشند

                                                   واژه های گنگ شعرم با تو معنا میشود

یاد تو رنگین کمان خاطرات رنگ رنگ

                                                   خاطراتم در کنار تو چه زیبا میشود

واژه واژه آبی احساس تو سرمشق من

                                                  بیت بیت شعرهایم رنگ دریامیشود

با تو حسی از پرستش تا همیشه با من است

                                                 سجده هایم رو به تو غرق تمنا میشود

 

         

                                                دوستت دارم مادر

از من گذشت

الفاظ هست و... معنی و مقصود مرده است

ساغر شکسته، بانگ نی و عود مرده است

می خواست روزگاری دریا شود، ولی

در نیمه ی راه وسوسه ها، رود مرده است

می خواستم خلیل خیال خودم شوم

دیدم بتی نمانده و نمرود مرده است

از طعنه های تلخ یهودا و خنده ها

رنجیده ای؟ ستاره ی داود مرده است

یعنی که آفتاب یقین های مشرقی

در این نگاه سرد و مه آلود مرده است

از من گذشت: دل به طپش های من مبند

عشقی که خانه زاد دلم بود مرده است...

دکتر سید عبدالحمید ضیایی

ای...

ای ناله محبوس غزل ها این کیست

                                              در قلب من است و همه جا٬ اینجا نیست

با عشق به سوی دل ما می آید

                                              هر لحظه بخواهی به خدا می آید

ما چشم به راهیم چرا تنهاییم؟

                                             عاشق شده ایم و همه ناپداییم

در قعر دل٬  برکه ی خوش تصویری

                                             می رفت دلم با نخ ماهیگیری

می رفت هم آواز شود با دریا

                                            می رفت که همراز شود با دریا

افسوس که در٬ ماندن و رفتن ماندم

                                            با بغض٬ سرود دل خود را خواندم

افسوس که شمشیر زدم نخها را

                                           با گریه سرودم سخن دریا را

دیگر به کجا کوچ کنم یاری نیست

                                           بهتر ز وفا هیچ وفاداری نیست

باران مهربانی

آشنایم به مهربانی تو

                     با غزلهای آسمانی تو

می روم در پی دلم همه جا

                    تا بیابم مگر نشانی تو

دوست دارم که بگذرد همه شب

                   لحظه هایم به مهمانی تو

اشتیاق دلم جوانه زده

                   زیر باران مهربانی تو

آنقدر تازه ای و سبز که من

                  پرم از عشق جاودانی تو

دشت و بوی شقایق و تب عشق

                 باز هم خنده و جوانی تو

باز هم لحظه های خلوت من

                باز هم خنده ی نهایی تو

اتفاق است و می افتد

گرچه این دلبستگی های زمینی خوب نیست

اتفاق است و می افتد٬ دل که از سنگ و چوب نیست

با چنین شوق تماشای من و زیبایی ات

صبر ممکن هم اگر باشد٬ دگر مطلوب نیست

کفر عشق آمیز شیطان٬ عبرت آموزم شده ست

گر چه در چشم شما جز بنده ای مغضوب نیست

از شب یلدای انکار و مصیبت خسته ام

من مسیحا نیستم٬ دل حضرت ایوب نیست

نیست مولانا٬ جهان از شمس تبریزی پر است

تشنه جانی کو؟ که اینجا قحطی محبوب نیست

یا مجازی یا حقیقی... کاش عاشق می شدم

گرچه این دلبستگی های زمینی خوب نیست

دکتر سید عبدالحمید ضیایی

سایه گمان

بی ستاره ام امشب، مثل آسمان در مه

گم شده زمین در مه، گم شده زمان در مه

یخ زده گلوی من، آتشی بنوشانم

یخ زده ست گوش من، شعله ای بخوان در مه

گم شده نگاه من، چون ستاره در ابر

گم شده ست راه من، چون پرندگان در مه

شوق آسمانه ام بود، نا رفیق ها گفتند:

آسمان خطرناک است، پیش ما بمان در مه

آن یقین نورانی در شب کدر گم شد

پرسه میزند اینک، سایه ی گمان در مه

در سیاهی و سرما سایه وار می پرسیم

کور میشود آخر، چشمهایمان در مه

ای طلوع بی مغرب! سربر آور از مشرق

پیش از آن که در این شب گم شود جهان در مه