هيچ وقت شعار نداده ام، که به زور بايد لبخند زد!
بعضي وقت ها بايد تا نهايت آرامش گريست، آن گاه است که تبسمي ميهمان لبانت مي شود که زيبا تر از رنگين کمان بعد از باران است

و من قلبم خسته است

گاهي سخته گفتن آنچه درون ماست

گاهي سخته قبول آنکه عاشق شدي

خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست

اگر باز هم …. اگر باز هم او ….

قلبم خسته است

خسته تازه التيام يافته

روزي ميرسد که ديگر وصله اي به آن نتوان کرد

آن وقت چه کنم خدايا

حرفهايت هنوزم دلم را مي لرزاند

اکنون ديگر مي توانم بگويم که قلبم نزد توست

آن دورها …اما چه نزديک

من ديگر چه دارم که بمانم؟!

همه چي در دست توست….

براي کسي که ميدونه چقدر دوستش دارم