دیوبندیه و بریلویه
مسلمانان هند
مسلمانان هند
آقای آبرودار، محتاج یک دعایم
با نامه ی سیاهم قلب تو را شکستم
آلوده و گنه کار، محتاج یک دعایم
خیلی دلم گرفته، از تو خبر ندارم
با این وجود دلدار، محتاج یک دعایم
تا خواستم بیفتم، دست مرا گرفتی
این دفعه هم چو هر بار، محتاج یک دعایم
یابن الحسن کجایی ، من آمدم گدایی
شرمنده ام کجاها، دیدی گناه کردم
خیلی شدم گرفتار، محتاج یک دعایم
نگذاشتی بریزد یک لحظه آبرویم
هستم به تو بدهکار، محتاج یک دعایم
ای کاش یک سحر هم راهت بیفتد اینجا
در انتظار دیدار، محتاج یک دعایم
خیمه نشین صحرا، آرام جان زهرا
هر جای هستی ای یار، محتاج یک دعایم
وقت اذان مغرب دلتنگ کربلایم
ای روزه دار افطار، محتاج یک دعایم.... . . (( تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج )اگه حال داشتین 8 تا صلوات ))
نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها داراییاش تنهایی.گفت: تنهاییام را به بهای عشق میفروشم. کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟ هیچکس پاسخ نداد. گفت: تنهاییام پر از رمز و راز است، رمزهایی از بهشت، رازهایی از خدا. با من گفت و گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم.
هیچکس با او گفتوگو نکرد.
و او میان این همه تن، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. میدانست آنجا همیشه کسی هست. کسی که تنهایی میخرد و عشق میبخشد.
او به غارش رفت و ما فراموشش کردیم و نمیدانیم که چه مدت آنجا بود.
سیصد سال و نُه سال بر آن افزون؟ یا نه، کمی بیش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمیدانیم که چه کرد و چه گفت و چه شنید؛ و نمیدانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟
اما از غار که بیرون آمد بیدار بود، آنقدر بیدار که خوابآلودگی ما برملا شد. چشمهایش دو خورشید بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را میدرید.
از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور. اما نمیدانم سنگینیاش را از کجا آورده بود، که گمان میکردیم زمین تاب وقارش را نمیآورد و زیر پاهای رنجورش درهم خواهد شکست.
از غار که بیرون آمد، باشکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی. اما دیگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود.
و این بار ما بودیم که به دنبالش میدویدیم برای جرعهای نور، برای قطرهای حیرت. و او بیآن که چیزی بگوید، میبخشید؛ بیآن که چیزی بخواهد.
او نامی نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها داراییاش، تنهایی.
. عرفان نظرآهاری
ای عطرِ نیستی! ز کِه گیرم سُراغِ تو؟
با من، ببین چه ها که نکرد اشتیاقِ تو!
بادی وزید و یادِ تو را شرحه شرحه کرد
سی پاره کرد کوهِ دلم را فراقِ تو
این برف، ردّ ِپایِ پلنگانِ گُمشده ست
حرفی بزن! کجایِ جهان شد محاقِ تو؟
باقی ست او و اَشهدُ اَن لا الهَ .... آه!
این باد را چه غم، که بمیرد چراغِ تو ؟
ای یادِ تو، دعایِ فراموشی و سکوت!
آغوشِ گریه پُر شده از اتفاقِ تو ...
دکتر عبدالحمید ضیایی
بچه های جنگ چه زود "پرواز" مي كنند..!!!
آنهايي ك پرواز نمي كنند چه زود غمهايشان بزرگ و بزرگتر ميشود..!
بچه هاي جنگ چه زود بزرگ ميشوند..!
حالا غزه
خرمشهر...
و غیره نداره..
لعنت به هرچی جنگه...