گم شدم در خود
گم شدم در خـود چنان کز خویش ناپیدا شدم
شـبـنــمـی بـودم زدریـا غرقـه در دریـا شدم
سایه ای بودم ز اول بر زمـین افـتاده خـوار
راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
زآمـدن بـس بی نشان وزشدن بی خبر
گـویـا یک دم برآمـد کامـدم مـن یا شدم
نه ،مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای
در فــروغ شــمـع روی دوســت نـا پـروا شدم
در ره عشق قدم در نــه،اگــر بــا دانــشـی
لاجــرم درعشــق هم نادان وهم دانا شدم
چون همـه تن می بایست بود وکــور گـشــت
ایـن عجـایب بین کـه چـون بیـنای نـابـیـناشدم
خــاک بــرفـرقـم اگـــر یــک ذره دارم آگــــهـی
تا کجـاست آنجاکه من سرگشته دل آنجا شدم
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
مـن ز تاُثـیـر دل او بــیــدل وشــیدا شدم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ ساعت 1 PM توسط همراز
|
جان من سهل است جانم اوست