گلوی شعرم از احساس گریه سنگین است

غروب خاطره هایت چقدر غمگین است

توان گریه ندارم، سکوت این مرداب

شبیه گوش زمانه همیشه سنگین است

مجال صحبت با تو نبود از آن رو

نگاه شیشه ی شعرم غبارآگین است

چه تلخ می گذرد روزها، اگر چه هنوز

خیال ماندن در انتظار شیرین است

نیامدی و جنون پنجه زد به سینه ی من

همیشه حال و هوای غریبه ها این است