چشم ها
از چشم های زلال زده ی من چه خوانده ای
مثل گذشته عاشق قلبم نمانده ای
اهل کدام شهری و بید کدام باغ؟
یک آسمان پرنده به چشمه کشانده ای
هر شب می آوری کلمات مرا به رقص
ای شعر! خط به خط دل من را تکانده ای
شب را میان شیشه در بسته ریختی
خواب هزار سالگی ام را پرانده ای
برگرد باز هم به همان چشم های من
آنجا که رازهای مرا فاش خوانده ای
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۷ ساعت 12 PM توسط همراز
|
جان من سهل است جانم اوست