من شکستم
من شکستم
اشک را در چشم خود همواره پنهان کرده ام
بغض را مهر گلو گیر گریبان کرده ام
قامتم را جامه ی سرد سکوت اندازه کرد
سینه را از هرچه فریاد ست عریان کرده ام
آشنا با لحظه های غربت و خاموشی ام
خلوتم را لا جرم شام غریبان کرده ام
تک درختم ! تک درختی کنج این صحرای دور
در تمام فصل هایم برگ ریزان کرده ام
شاخه های خسته ام را جمله لرزان دیده ام
برگ و بارم را چرا مهمان طوفان کرده ام؟
من ، من شکستم، من شکستم، من شکستم تا کنون
این حقیقت را ز چشم غیر کتمان کرده ام
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 11 AM توسط همراز
|
جان من سهل است جانم اوست