من شکستم

اشک را در چشم خود همواره پنهان کرده ام
بغض را مهر گلو گیر گریبان کرده ام

قامتم را جامه ی سرد سکوت اندازه کرد
سینه را از هرچه فریاد ست عریان کرده ام

آشنا با لحظه های غربت و خاموشی ام
خلوتم را لا جرم شام غریبان کرده ام

تک درختم ! تک درختی کنج این صحرای دور
در تمام فصل هایم برگ ریزان کرده ام

شاخه های خسته ام را جمله لرزان دیده ام
برگ و بارم را چرا مهمان طوفان کرده ام؟

من  ، من شکستم، من شکستم، من شکستم تا کنون
این حقیقت را ز چشم غیر کتمان کرده ام