شعر هایی که مرا می برد به عالم خیال...


بی حد لذت می برم از شعر های بسیار وزین و پر محتوای جناب آقای دکتر سید عبدالحمید ضیایی

پس دو غزل بسیار زیبا از شعرهای استاد عزیزم را در این پست قرار میدهم

 

 ناز و راز

چه رقص گريه آوازي ست ، امشب باد و باران را !

مگر بر باد دادي باز  گيسوي پريشان را ؟

 

چرا بلقيس عاشق ! كولي اندوهگين شب !

نمي رقصي نمي خواني غزل هاي سليمان را ؟

 

به گيسويت قسم ! ايمان اگر ايمان من باشد

بيامرزد خدا ، هفتاد پشت بت پرستان را  !

 

مرا از اين طلسم كهنه ، مي دانم ، گريزي نيست

فريبي تازه كو اين زخمي سر در گريبان را ؟

 

بگو اين چندمين برف است بينِ بوسه هاي ما ؟

مرا آتش بزن ، بشكن سكوتِ اين زمستان را

 

نه ذوقِ گريه اي مانده ست و نه شوق تماشايي

كجا پنهان كنم اين آتش پيچيده دامان را ؟ ....

 

دريغا جرات ديوانگي در روح ما مرده ست

- به جاي ما -  خدايا خلق كن يك شيخ صنعان را


ای کاش

 

بگذار فراهم کنم از جان ، کلماتی

حالا که ز سمت تو نیامد نفحاتی

 

دلتنگم و خود را زده ام باز به مردن

دلتنگم و ... مانده ست مگر راه نجاتی؟

 

شد بی تو  زمین گیر و هوایی دلم ای عشق !

بر ذمه ی من مانده هنوز از تو زکاتی؟

 

نه رومی ام و در دل من حسرت شمس است

نه حافظ ام و دلشده ی شاخ نباتی

 

ای عشق که از عطر تو گیج اند زبان ها

ای آن که فراتر ز جهان ها و جهاتی !

 

من آب حیات از تو نمی خواهم هرگز

ای کاش مرا دفن  کنی در ظلماتی …