در دولت عشق هم ستمها کردند

هر گوشه طناب دار بر پا کردند

با خون دلم لایحه ی مرگ مرا

امروز به جرم عشق امضا کردند

 

فریاد شدم زمانه خاموشم کرد

خورشید شدم ابر سیه پوشم کرد

دیگر تنها چاره ی من ناچاریست

آنگاه که مرگ هم فراموشم کرد

 

با خنده خبر گر زدل شاد دهی

ترسم که بهانه دست صیاد دهی

ای غنچه مبادا که دهن بگشایی

ترسم سر خویش را تو بر باد دهی