درد: حالتي را گويند که از محبوب صادر شود و محب ودوستدار طاقت آنرا ندارد.

دست افشاندن: اشاره دارد به دست ازدنيا وآخرت برداشتن در راه معشوق.

دست زدن- کف زدن: محافظت ومراقبه وقت را گويند.

دف: طلب معشوق براي عاشق را گويند. طلبي که مقرون به شوق باشد.

دم: نفخه الهي است که تعبير به نفس الرحمن ميشود.

ذکر: در اصطلاح صوفيه ياد حق است خواه به زبان و خواه به دل.

رباب: نداي ارجعي که از محبوب به گوش محب وسالک مي رسد.

رجا: آرامش دل به نيکي وصدق وراستي وعده. چشم داشتن به خير حق که صاحب خير است.

رضا: شادي دل است به تلخي قضا خارج شدن سالک از رضايت نفس است و وارد شدن به رضاي حق.

رطل: پياله شراب وجام مي عشق الهي

رقص: شادي وفرح روح.

رنج: وجود امري را گويند که بر خلاف ارادت دل باشد.

رياضت: ترک لذات نفس است و تهذيب اخلاق نفساني وتبديل صفات زشت ونکوهيده به حالات پسنديده.

زلف : کنايه از ظلمت وکفر است.

ساغر: اشاره به دل صوفي است که مي وصال ومحبت در آن ريخته ميشود.

ساقي: اشاره دارد به محبوب مطلق و پير طريقت. رساننده فيض که شراب عشق را به عاشقان خود ميدهد.

سالک: سير کننده بسوي خدا و متوسط بين مبدا ومنتهي مادام که در سير است.

سبو: اشاره دارد به تعينات ويژه من وماي اعتباري انسان. کنايت از جام مي وحدت که از منبع فيض مطلق به هرکسي سهمي داده شده است.

سر: به شد حرف ر.لطيفه ايست که در قلب به وديعه نهاده شده مانند روح و آن محل مشاهده است.

سکر: غيبتي که به دنبال واردي قوي حاصل گردد و موجب شادي وطرب صوفي شود. مستي روح از طراوت مشاهده.ترک قيود ظاهري وباطني وتوجه صرف به حق.

سلوک: طي مدارج خاص را گويند که سالک همواره بايد طي کرده تا به مقام وصل وفنا برسد.

سماع: حالي است که بر اثر آوازي خوش يا نغمه دلکش صوفي را از دست بدهد و از خود بيخود کند.

شراب: افراط محبت يا کمال معشوق را گويند.

شرک: توجه به غير خداست.

شهود: رويت و ديدن حق است با ديده ي حق.

صحو: به هوش آمده سالک از حال سکر.

صنم: يار ودلدار و محبوب است. گاهي اوقات نفس هم با اين تعبير خوانند.

طرب: انس با حق تعالي است . سرور و شادي محض دل در آن.

طريقت: مجموعه آدابي واعمال قلبي و قالبي که صوفيان زير نظر پير طريقت براي نيل به حقيقت انجام دهند.

عزلت: بيرون آمدن از اختلاط با خلايق و قطع علايق است .

عود: اشاره دارد به عشق تمام وکمال و شوق وشيفتگي.

عيش: دوام حضور است وفراغت آن به تمام وکمال معني.

غفلت: پيروي از نفس است در آنچه مي طلبدو همچنين دوري سالک است از ذکر.

فقر: عدم تملک ومالکيت صوفي است تا چيزي را به خود اضافه کند آنچنان که از خود فاني شود وبه خدا رسد.

فنا: فاني شدن سالک در صفات الهي ست از جميع صفات خود در صفات حضرت حق. آنست که شخص به خود آگاه نباشد و يا به هر چيزي از لوازم خود.

قدح: وقت را گويند. اشاره دارد به وقت وهنگام تجلي. موطن تجليات آثاري وقابل مشاهده هست.

قناعت: آرام بودن به هنگاه نداشتن وبخش به وقت دارايي.

کشف: رفع حجاب است. خواه وجودي باشد يا شهودي.

کفر : تاريکي عالم تفرقه را گويند.

گدا : کسي که فقير تجليات الهي است.

گيسو : طريق طلب را مي گويند.

محاسبه:مراقبت صوفي از کردار وگفتار بطور پيوسته.

مريد: کسي که از اراده خود مجرد شده واز غير خدا بريده و دائما در طلب کمال باشد.

مست: اهل جذبه وسکر را گويند.

مطرب: آگاه کننده.

مغني : رساننده فيض.

مقام: محل اقامت صوفي است به تصرف خود او.مرتبت ومنزلتي که صوفي بواسطه رعايت آداب خاصي به آن ميرسد.

مکاشفه: حضوري است که وصف آن ممکن نمي باشد در جريان کشف وشهود.

مي: ذوقي که بر اثر ياد حق در دل صوف پيدا شود واو را سر مست گرداند. همچنين به معناي نشاه ذکر و جوشش عشق نيز هست.

مي لعل: پيام معشوق است و ذوق محبت.

ميکده: باطن پيران کامل وقرارگاه مرشدان را گويند و اشاره دارد به ذات حق.

مينا: به معناي دل عارف است وواسطه عاشق ومعشوق.

ناي: پيغام محبوب است.

نفس: به فتح حروف ن - ف . آسايش دادن دل به لطايف غيوب وپنهاني. دوام حال مشاهده وآسايش جستن از دل است.

وجد: وارديست غيبي که از حق بر دل صوف پديد مي آيدو ظاهر وباطن او رابا بروز حالي مانند شادي وغم تغيير دهد.

ورد: دعاي صوفي براي تقرب به حق وجلب توجه ونيل به آرزوي خود.

وقت: مشغول شدن صوفي است به ورد وذکر و فارغ شدن از ياد گذشته و آينده.

هشياري: بيرون شدن عاشق است از حال مستي غلبه عشق.

هيبت: اثر مشاهده جلال و عظمت خداوند است در دل عارف.